و سفر شد آغاز
با دل های نقره ای
حرف های طلایی

دور می شدیم
دور
از چشم ها
گوش ها
و حرف می زدیم
که هر کس
دیواری بود
دیگری را

دور می شدیم
دور
در بیابانی
و در چاهی
به نوبت
فریاد می زدیم
تمام رویاها مان را
به آزادی
و می شنیدیم
پاسخ ها را
بی کم و کاست
آرام

آغاز ها همان و
پایان ها همین
زمان می گذشت

در رهایی رودها

به دشت ها

یا دریا!


در آن برهوت
در دل خاک
یافت نمی شد اما
جز سفال های شکسته ای
که گفته اند
روزگاری می تپیده.



شعر سفر را این جا بشنوید

http://ghezel.podbean.com