بهانه ها

بهانه ها
برای بودن کم نیست.
مثلا یکی همین درخت
که هی می تکاند
سایه اش را 
سر گنجشک ها و من!
یکی همین باران
که می رویاند
مهربانی را
در پیوند دست های ما.
یکی همین آینه
که می نشیند برابرم
و می شمارد:
بخت های سپید را و
می پراند سیاهی را.
فقط تویی ،
که می روی...می آیی.
نه بهانه ها کم نیست!

(از مجموعه ی "به همه ی زبان ها)

پناه

دستت را به من بده

عصاهامان را باید جایی بکاریم

که فردا

جنگلی شود

پناه کسانی که

با نگاهشان

بر برگ های سبز

نام باران بنویسند و

از رد پاهاشان

گل سرخی بروید.

(از مجموعه ی "به همه ی زبان ها)

خوشبختی

با سایه ام سفر می کنم 

امروز 

مدیون خورشیدم


این خوشبختی را!

به همه ی زبان ها

با هزار زبان سبز


با تو سخن می گویند


گل بوته ها!


با دلی بردبار


دلتنگ تو می شوند


سنگ ها!


در آغوشت می کشند


با دست های مهربان


کوه ها!


زبان سرخ ها


اگرچه بر بادها سوارند و


می ریزند


هرچه برگ های رنگین کمانی ات !