آبی
شعرهای من
شاید بارانی شدیم
ابرهای سیاه
که راه بیفتند
بادیدن ستاره ها
دلشان روشن می شود و
گریه شان را که
خالی کردند
خنده های رعد و
و چشم های برقشان
شب را
بیدار خواهد کرد.
تو هم
پوستین سیاهت را
در بیاور
بیا با گل ها
لبخندی بزنیم
دنیا را چه دیدی؟
شاید بارانی شدیم و
سبزه ای از دلمان
رست!
!! نوشته شده توسط اصلان قزللو
| 8:44 | یکشنبه 1388/03/31
•


