پاییز است؟
چشمی روشن
دستی سبز
می رویند در کوچه باغ های این شهر
با قلبی سرخ
چشمی تر
دستی باز
می افتند
برگ ها!
پاییز است؟
دیگر سو
بر پنجه های پا
از پنجره
خود را
می کشد بالا
اندک اندک
دیدن دیگر سو
آرزوی دیرین اوست
همچون
سرکشیدن جوانه ی اشتیاق یک زندانی
از روزنی
بر آبی آسمان
نهالک نوپا!
ستاره
ببین
ستاره هایت در شب هایم
گم شده اند و
دیگر چشمک نمی زنند.
روزهایت،
با خورشید کنار نمی آیند.
بیا
ستاره هایت را از شانه ات
بردار و
در آسمان رها کن؛
تا با هم قدم بزنیم
تا در سپیده
هر ستاره
گُلی شود.
گپ
مرگ نشسته است
تا بچیند گل را
از شاخه
روز را از آسمان
ستاره را از شب.
زندگی می اید
با پیرهن بهار
با چراغ روز
با شهاب باران شب.
حالا
هر دو
رو به روی هم نشسته اند و
گپ می زنند.
بیراهه
ماه را
به بیراهه می کشند
این شغال های گر!
این همه سنگین است
خواب خورشید؟
تماشا
در خود نشسته ای و
ستاره های خیس
نگاهت می کنند.
ابرهای خیس
از دلت می گذرند
و آسمان خیس
چتر سرت.
حیران و غمگین و خسته،
چه دیده ای؟
دریا!
جایی...
جایی که
کسی صدای شب بوها را نشنود و
از نفس نرگس ها
گرم نشود،
دستی بر سر قمری های بی پناه نکشد،
جای زندگی ست؟
پچپچه
میان برگ های سبز
در گوش عابران می خواند:
"هیاهوی طوفان"


