تماشا
در خود نشسته ای و
ستاره های خیس
نگاهت می کنند.
ابرهای خیس
از دلت می گذرند
و آسمان خیس
چتر سرت.
حیران و غمگین و خسته،
چه دیده ای؟
دریا!
جایی...
جایی که
کسی صدای شب بوها را نشنود و
از نفس نرگس ها
گرم نشود،
دستی بر سر قمری های بی پناه نکشد،
جای زندگی ست؟
پچپچه
میان برگ های سبز
در گوش عابران می خواند:
"هیاهوی طوفان"
راز
صفیر گلوله و رعد
آتش تفنگ و برق
و انبوه پرهای تلنبار شده!
نه شکار را
نه شکارچی را
کسی دیده بود
در این هوای طوفانی؛
بالش زیر سر
سخنی نمی گفت اگر
عشق
امروز،
یک پنجره ی باز،
به پنجره ی دیگر،
سلام کرد.
حالا بگویید
در این شهر،
هیچ عاشقی نمانده است!
خاطرات سبز
خنده های گل،
خاطرات سبز باغ،
درمیان گریه های ابر و
پنجه های باد
خیس و پاره پاره می شود.
"مترسک"
گرد بر گردش
بی هیچ سخنی- اشاره ای-اعتراضی
مترسک
آموزگار است!
پاییز بی خبر
بی هیچ صورتکی
به فتح جنگل رفت
با غرغر رعد و
تیغ برق و
نفس های سرد و
رگباری.
برگی
نباخت رنگ
بی چاره
جنگل سروی ندیده بود!


