آبی
شعرهای من
آن که می نشیند
قاچی از آسمان
سهم اوست .
و آن که می ایستد
نیمی .
تنها،
آن که پشت به خاک می کند
پرنده ای می شود
که تمام آسمان
در چشم هایش می گنجد !
جا به جا که می شوند
فصل ها،
درختی می خندد و
درختی می شکند
از شکوفه !
فنجان قهوه است
همیشه
اتفاقی که می افتد.
نوشیدنش
اجبار و
تحمل تلخی اش
نا گزیر!
گاهی
فقط گاهی
می شکند تلخی اش را
قاشقی شکر!
ما که روزها
با زبان خورشید سخن می گفتیم
با دریا و
شب ها
با زبان ماه
شگفتا
هیچ مردابی را
نخواندیم
با تمام آیینه گی اش
سال ها سال !
نه
این هوا
هوایِ تو نیست.
نسیمِ رم کرده
خیال بوسه ندارد
به چهره ی برگی!
بیا
به آبی آسمانِ آن باغی
که در تن هر تاک
سرود سرمستی است
زمین
برای رستن ما
همیشه ،
آغوش است!
و سفر شد آغاز
با دل های نقره ای
حرف های طلایی
دور می شدیم
دور
از چشم ها
گوش ها
و حرف می زدیم
که هر کس
دیواری بود
دیگری را
دور می شدیم
دور
در بیابانی
و در چاهی
به نوبت
فریاد می زدیم
تمام رویاها مان را
به آزادی
و می شنیدیم
پاسخ ها را
بی کم و کاست
آرام
آغاز ها همان و
پایان ها همین
زمان می گذشت
در رهایی رودها
به دشت ها
یا دریا!
در آن برهوت
در دل خاک
یافت نمی شد اما
جز سفال های شکسته ای
که گفته اند
روزگاری می تپیده.
شعر سفر را این جا بشنوید
گم شدیم
در میانه ی فصل هایی که
ناگهان
به خواب رفت
کوچه هایش.
حالا
هیچ رد پایی
به بهار نمی رساند
ما را!
"رد پا" را بشنوید:
هرچند
دریا نشسته به خشم و
ایستاده طوفان
به های و هو
روشن مانده
چشم و چراغ های ساحل
به انتظار ماهیگیران
(از مجموعه شعر"خالی خاطره ها)می ایستی و
به مهمانی گونه هایت می خوانی
برف ها را
زمستان موهایت
به انتظارکدام بهار
نشسته است؟
(از مجموعه شعر "خالی خاطره ها")
به دیدارخورشیدی می روم
که در آخرین غروب
با قطره خونی
جاودانه می کند خود را
درلبخند گلی!
(از مجموعه شعر "خالی خاطره ها")
| Design By : Night Melody |


